شب های بی خوابی

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 24 فروردین 1395-12:00 ق.ظ

از کمتر از ساعاتی پیش یاد یک دختری از همکلاسی ها افتادم، شما فک کنین اسمش " نگار" که با آقای دکتری از طیف اساتید ازدواج کرد.. راستش خیلی دلم میخواس اسم واقعی دخترو بنویسم چون خیلی شدید مناسب شخصیت و موقعیتش بود و کلا خوراک این بود که مخاطب شعرهای عاشقانه باشد و البته از آن ها که شاعر می گوید:
چند تازی بهر صیدم، خسته شد پای سمندت
صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت...  ( دلتون آب شد؟!) 
ولی خب از نوشتن نام ایشان معذوریم!
الغرض! اینو نوشتم که مقدمه ای باشه بعدا فرصت اگر دست داد بیام شرح زندگی این " نگار" خانوم رو بنویسم.
هم چنان کامنتهایی تایید نشده وجود دارند. نگرانشون نباشید. پیش من جاشون امنه.
اینم از امشب! فک کنم هرشب بیام چار خط براتون قصه بنویسم با این وضع بی خوابی بنده!
شب تان خوش.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مشکات
جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:35 ق.ظ
سلام
اگه ممکن هست به وبلاگ من هم سربزنید ممنون.
پاسخ آبانا : سلام. چشم!
Meredith
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 10:43 ق.ظ
بی صبرانه منتظریم
پاسخ آبانا : :-)
معلوم الحال
چهارشنبه 25 فروردین 1395 06:34 ب.ظ
من تحملشو دارم دکتر! طفره نرو. بگو من چمه و خلاصم کن؟ چقد وقت دارم؟

باشه تو بردی. 4 تا دونه پسته از "خدان" میگیرم برات میارم. فقط بگم به کمیت توجه نکن. همی 4 تا دونه خداتومنه هااا ! باش میشه 1 کیلو تخمه خرید
پاسخ آبانا : چیت نی!! الکی ننه من غریبم بازی در نیار!
خسیس! نمخواد بگیری! فعلا که قصه ای در کار نیس که نیاز به پسته ی خندان باشه! برو پولاتو ذخیره کن فعلا!
ا-م
چهارشنبه 25 فروردین 1395 12:31 ب.ظ
به به
به به
به به
سلام دوباره به دوست عزیزم

تند تند مطلب بذار تا حداقل خیالمون راحت باشه که توی غیبت کبرا نیستی.

داستان نگار را بنویس شاید بشه به عنوان یک مدل ازش استفاده کرد

پاسخ آبانا : به به
به به
والا ما سالها تو فکر این بودیم بریم در محضر نگار خانوم! و رموز موفقیتشو کشف کنیم و سرلوحه ی زندگی خویش قرار بدیم!!
اما نشد که نشد!
معلوم الحال
چهارشنبه 25 فروردین 1395 01:47 ق.ظ
ناموسا من خلم؟ من عاشق کسی میشم که شناخچی ازش ندارم؟ من روانیم؟ نمیرم یه وقت.
** منتظر ادامه داستان. خدا رو چه دیدی شاید از طریق تله پاتیل (همون تله پاتی شما) هم دانشگاهی و هم دانشکده ایو هم رشته ای (!) از آب در اومدیم البته باید یه مدت زمان ١٠ ساله رو لحاض کنیم. شما همچنان ١٨ ساله و من ٢٠ ساله.
پفکم میخرم براتون. ولی شما الپوی جامعه اید! نباید بدآموزی از خودتون نشون بدید
پاسخ آبانا : نگفتم خل و روانی! گفتم که مواطب خودت باشی چون نشانگانشو داری!
بعیدم نیس که هم کلاسی و هم دانشگاهی از آب دراییم!
چوم الگو بودم گفتم تخمه نگیری!!
اصلا نه تخمه نه چی توز! پسته بگیر بیا!
معلوم الحال
سه شنبه 24 فروردین 1395 08:28 ق.ظ
سلام
من اعتراض دارم. من داشتم با داستان رابطه برقرارم میکردم که شما زدی disconnect ش کردی. آقا منم یه نگار میشناسم که اسم اصلیش نگار نیست. نکنه اونه؟
تا من رفتم از سر کوچه تخمه بگیرم شما هم ادامه داستانو بنویس ... اومدماا
پاسخ آبانا : سلام.
وقتی هیچی از داستان نمدونی چه جور باهاش ارتباط برقرار کردی؟!! از نظر روانشناسی این نشون میده که ممکنه تو فردا روزی، عاشق دختری بشی که هیچ شناختی ازش نداری!! اصلا من هدفم از این متن این بود که مخاطبانم رو تحلیل کنم! الان واقعا نگرانت شدم...
ضمنا من تخمه دوس ندارم یه چی بهداشتی بگیر! مثلا چی توز موتوری!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo