آن مرد...

نویسنده :آبانا
تاریخ:جمعه 14 اسفند 1394-11:53 ق.ظ

نمدونم امروز چرا یاد دبیر ادبیات پیش دانشگاهی م افتادم. آقای س!
حالا همگی دلا رو اماده کنین میخوایم بریم اولای دهه ی هشتاد!! ایشون معلم مدرسه مون بود و ما دو سه سال میدیدمش بدون اینکه باهاش کلاس داشته باشیم. تااینکه پیش دانشگاهی مدیریت افتخار داد و ایشون رو به ما سپرد!! یا شاید مارو به ایشون سپرد!! اخه مدرسه ی ما به گونه ای بود که دبیرای خیلی خوبشو یا به قولی دبیرای کنکوری شو، فقط سال پیش رو می کرد! معلمای بقیه سالها هم خوب بودن ولی سال پیش، معلم بد و سطح پایین نداشتیم.
آقای س. هم جزو خوبا بود. دوسال قبلش یه خانم معلممون بود که دانشجو دکترا شد و دیگه ندیدیمش. اونم به معنای واقعی ادبیات دان بود و عااالی!
آقای س، یه مرد حدودا چهل و خرده ای ساله بود. درحدی که میشد جای بابامون باشه چون دخترش یه سال از ما پایینتر بود. خوووشش تییپپپ! باکلاس! خوش برخورد! باحوصله! شاعر! ینی هرچه باید یه دبیر  ادبیات داشته باشه که دانش اموز رو جذب کنه داشت به علاوه ی تیپ ظاهری!
طرفدار هم زیاد داشت بین دخترای مدرسه! یا شاید بهتره بگم کشته مرده!! شما تصور کنید ما دختر داشتیم تو کلاس که زنگ ادبیات التماس میکرد تورو خدا یجوری رو صندلی های جلو بشینین که من تمام وقت بتونم اقای س. رو ببینم... در این حد!!
حالا درباره ی این اقا فکر بد نکنیدا! فک نکنید ازین مردهای میان سالی که به دختر مررسه ای ها چراغ سبز میدن بودا! نه! خیلی باشخصیت بود... مهربونیش هم شبیه مهربونی یه بابای دلسوز و خوش تیپ البته!! برای دختراش بود... 
حالا از کلاساش بگم که خیلی خوب بود. به درس که مسلط بود خوش بر خورد هم بود...ینی من ازش بداخلاقی و عصبانیت خاصی یادم نمیاد. ازونا بود که خودش اونقدر کلاس رو از خشک بودن درمیاورد که لازم نباشه کسی شییرین کاری دربیاره واسه تنوع! و باید خیلی دانش اموز بی ادب باشه که همچی معلمایی رو عصبانی کنه.
شعر خوندشم که پرشوووور بود و بااحساس! بخصوص اگه شعرای سروده ی خودشو میخوند... حیف که اون موقعا از ادبیات خوشم نمی اومد! وگرنه چه صفایی میکردم تو همچی کلاسی... افسوووس!
از تیپش هم یه چیزی بگم که همون دوتا نخ مویی هم که جلو داشت، ژل می زد و فرق وسط میداشت! یه چیزی به شوخی بین بچه ها پخش بود که هرروز صبح آقای س. و دخترش سر ژل مو، دعواشونه! چون دخترشم همیشه ژل زده می اومد مدرسه.
و ووو اینکه جب.هه رفته و جان.باز هم بود...
خب دیگه بسه! حالا دلاتونو بر دارین بیاین اول دهه ی نود! هفت هشت سال بعد از اون صحنه های اول!
یه اخر شبی، داشتم از بخش می اومدم که برم پانسیون.. به اسانسور که رسیدم یه اقایی ازش بیرون اومد... که چشم تو چشم شدیم با هم... و نگاهش بدجوووری آشنا بود اون قدر که ناخودآگاه سلامش کردم و اون جواب داد... بین اینکه میشناسمش یا نه، مردد موندم... این مرد سفید موی ژولیده ی زار و نزار با دندون های زرد که در نگاه اول تو دلت میگفتی، مردک معتاد! آیا همان دبیر خوش تیپ سالهای قبل من بود؟؟؟!!! همه ی فکرا تو دو سه ثانیه از ذهنم داشت میگذشت... وقت تعلل نبود... صدا زدم آقای س. ... هم دلم میخواس خودش باشه هم دلم نمخواس... یهو برگشت... مثل همیشه با همون صدای گرم، گفت: جان!...
خودش بود... هیجان زده گفتم من شاگردتون بودم فلان سال فلان جا... خوشحال شد گفت  الان یادم اومد... اووون قدر از سر و وضعش حیرت کرده بودم که نتونستم جلوی خودمو بگیرم. گفتم آقای س.! چرا این شکلی شدین؟؟!!! (اون موقعا که دبیرمون بود می دونستیم سیگار میکشه)  و بعد با پررویی که ناشی از قدرت گیری م تو محیط کارم! بود گفتم اثر مواده... با حسرت سرشو تکون داد گفت می دونم...اما چی کار میشه کرد...
آه که چقد لحظه ی بدی بود... یه لحظه حس کردم چقدر موجود ترحم برانگیزی شده... چه قدر افتاده و مظلوم شده نگاهش... چقدر شرمسارانه واساده تا دختری که جای دخترشه پزشک بازی ش گل کنه و بخواد نصیحتش کنه که.... 
جلوی خودمو گرفتم... دیدم درست نیست غرورشو بیشتر بشکنم... باهاش خداحافظی کردم و رفت و دیگه هم روزای بعد ندیدمش... 
ولی دلم میخواس بهش بگم تو اسطوره ی ما بودی! تو کسی بودی که حداقل یک سوم دخترای مدرسه عاشقت بودن... تو... اون شاعر بااحساس... نباید این جوری میشدی... نباید بت قشنگ مارو توی ذهن ما می شکستی... نباید...
آن مرد که آن قدر شکسته و زار قدم بر میداشت روزی محبوب ترین دبیر ما بود... آن مرد... روزی...
۱۳ اسفند ۹۴
(این همون مطلبی بود که بلاگ اسکای ان قدر دیشب با من نساخت که عطاشو به لقاش بخشیدم ووو )



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
گل پسر
چهارشنبه 3 شهریور 1395 09:54 ب.ظ
سلام خانم دکتر
من شما رو تو وبلاگ دوستم شلیل دیدم...
ببخشید بی خبر اومدم وب شما، این متن شما خیلی متاثرم کرد!!!
وارد یه فاز و مودی شدم که ...
شبتون بخیر!
پاسخ آبانا : سلام گل پسر!
خوش امدین.
خودمم یاداوریش متاثرم میکنه...
فهد
پنجشنبه 20 خرداد 1395 01:39 ب.ظ
سلام اتفاقی وبلاگت روخوندم قشنگه، اونقدرخوشم اومد که تمام مطالب رو یکسره نشستم خوندم، و عاشقت شدم، کاش میشدازپشت این صفحه مجازی بسمتت پرکشید
پاسخ آبانا : نظر لطف شماست.
دوشنبه 30 فروردین 1395 07:22 ب.ظ
شما سودای خودمانید پس :)))
پاسخ آبانا : اره! همانم.
ولی تو کیستی ای بی نشان؟
یکشنبه 29 فروردین 1395 10:42 ب.ظ
سلام و نور
سبکتون آشناست ولی قالب وبلاگتون ناشناس!
ولی خانوم دکترا کلا ماهن:)
پاسخ آبانا : سلام بر تو!
مرسی!
ینی کلا ماهیم!!!
هیسسس
چهارشنبه 25 فروردین 1395 12:12 ق.ظ
اون بی اسم اینجا من بودم!
تو پست بعد کامنت گذاشتم گفتم این منم ع خسرو‌گفتم!
ثبت‌نشده!
بگذریم

شما خوبی؟
اقا خسروخوبی؟
پاسخ آبانا : ب له! حدس میزدم کار یه ادم حواس پرتی مثه تو باشه!
خسرو هم سلام می رسونه... دستتو می بوسه!
اسماعیل بابایی
پنجشنبه 19 فروردین 1395 07:37 ق.ظ
سلام،
با تاخیر چند هفته ای سال نو رو بهتون تبریک می گم و براتون بهترین ها رو آرزومندم.
وبلاگ نو مبارک!
واقعا این جا به جایی ها هم داستانی شده..
پاسخ آبانا : سلام. ممنون. همین طور بر شما!
وبلاگ نو هم خود حکایتی ست باشد که منزل آخر باشد.
جمعه 13 فروردین 1395 10:20 ب.ظ
معلمای ادبیات من تاجایی که یادمه، گرم و پرشور شعر میخوندن، اونقد‌که دلم ‌میخاست، منم روزی‌مث اونها معلم ادبیات بشم!

چه‌حس‌قشنگی!
معلم ادبیات پر احساس!
شاعر شکست‌خورده طوفان واژه هاست!

+ ممعلم شما مث داستان ادبیات دبیرستان! همون پسر موفقی که انشا از بر میخاند و در نهایت معتاد شد( درسته قصه ش تو همین مایه ها بود ؟؟؟)
پاسخ آبانا : سلام . اول که اسم نداری که بدونم کی زحمت این کامنتو کشیده..
اره شبیه درس " خسرو" بااین تفاوت که این بار معلم درس خسرو شبیه خسرو شده بود..
Maryam joon
چهارشنبه 11 فروردین 1395 06:52 ب.ظ
vayyy khanom Dr. aslan daghoonam kardi ba in matlab. yadete ke manam yeki az hamon koshte mordehash boodam va hastam. be nazaram in adam be manaye vaghee ye ostad va ye ensan bood. alabte yadame ke hamon zaman ham motad bood agar yadet bashe payeye aghaye N. (dabire fizik) bood. kholase khoshhalm ke to on hal nadidamesh chon delam mikhad hamishe hamon tasvire khoob azash too zehnam bemoone.
پاسخ آبانا : مرا ببخش مریم که عشقت را این گونه توصیف کردم... ولی متاسفانه واقعیت بود.
فک کنم همش زیر سر دبیر فیزیک بود! حالا دبیر فیزیک رو ببینی فک کنم هنوز سر و مر و گنده س! ( البته باید بگیم ریز!)
Maryam.k
دوشنبه 9 فروردین 1395 06:56 ب.ظ
سلام عزیزم
.
ببینا همه امدن اینجا تازه به من میگی...
الهی بمیرم خیلی ناراحت شدم عزیزدلم خیلی بده ادم استادشو تو این حال ببینه ایشالا خدا خودش کمکش کنه
بوووووووووووس
پاسخ آبانا : سلام. ببخشید.. بس که ستاره ی سهیل شدی!!
ان شاالله.
مرسی گلم
Maryam h
دوشنبه 24 اسفند 1394 05:05 ب.ظ
سلاااام
خوبی عزیزم؟
خوش اومدی ب اینجا
خخخ
دلم تنگ شده بود
یاداوری خاطرات فوق العاده ست
پاسخ آبانا : سلام ممنون..
شمام خوش اوندی ب منزل ما!
دلتنگ نبینمت رفیق!
الف.واو
دوشنبه 24 اسفند 1394 01:49 ب.ظ
سلام
معلم ادبیاتى كه خوب شعر بخونه عشقه...و چقدر سخته كه ادم اینجورى ببیندش...:((
پاسخ آبانا : سلام.
ب له! و ب له!
هردو درست و صحیح!
رضوانه
یکشنبه 23 اسفند 1394 07:13 ب.ظ
سلااااااام
منزل نو مبارک
به جمع میهن بلاگی ها خوش آمدی، کار بسیار نیکویی کردی که اون دندونِ لق رو کندی انداختی اونور

راجع به معلمتون نمیدونم چقدر براتون تاثیر گذار بوده که باعث ناراحتی عمیقت شده، اما اعتیاد ناجوووور بلای خانمان سوزه که سیگار بین همه شون سعی میکنه خودشو موجه تر از بقیه نشون بده.
پاسخ آبانا : سلام ممنون عزیزم!
دیگه ما اومدیم اینجا... خوب یا بد! دیگه اگه اینم بد شه قید نوشتنو می زنم..
اره سیگار قیافه ی مظلومی داره!! و حق بجانب!!
ا-م
جمعه 21 اسفند 1394 03:03 ب.ظ
سلام به دوست کم پیدام
خوبی؟

داشتم دیگه نگرانت می شدم

امیدوارم غم ها ازت دور باشن دوستم
پاسخ آبانا : سلام!
من اینجا! من انجا! من همه جا!
دکتر یونس
سه شنبه 18 اسفند 1394 04:56 ب.ظ
هوم! چرامثل منی.. میفهممت.پاشو دو رکعت نماز بخون با خدا حرف بزن بگو بهترم کن. جواب میده!
پاسخ آبانا : منم مثل تو.. تو هم مثل من.... و همه ی ما غمگینیم...
دکتر یونس
سه شنبه 18 اسفند 1394 03:17 ب.ظ
سلام دکترجان. پرشین بلاگ هم دیوانه شده! هم تاریخ رو یه روز جلوتر میزنه هم عدد نظرات وبلاگ رو قورت میده! آیا تقصیر منه؟!
تو شعرش همون گذاشته. چون بیت های قبلیش رو ننوشتم بهتون حق میدم بین "گذشت و گذاشت" گیج بشید. ولی طرف داره با یه لحن خوبی دردو دل میکنه.. میگه "او" این بهار رو "گذاشت"! بهار، فاعل نمیخواد؟ ازشما تعجب میکنم:) الان اگه بخوام راجب این شعر توضیح بدم هویجوری قند تو دلمون آب میشه.. ولش کن.. نیم ساعت وقت بگذار مطالب اون دو تا وبلاگ رو کپی پیست کن اینجا. مگه پیش فعالی اینقدر شاخه به شاخه میپری،کبوتر؟!
پاسخ آبانا : این روزها همه دیوانه اند!!
من کم فعالی دارم این روزها.. همه کارهام به زوووره!
الی
دوشنبه 17 اسفند 1394 08:01 ب.ظ

اااا اومدی اینجا؟؟؟
یی جا بومون هی نمیتونم پی ت بگردم
اون علامت ناراحت بالاها هم مال اون اقوووی سینه
پاسخ آبانا : همچی میگه انگا هرروز راه و نیمه راه دنباله منه!!!
دیگه همی جا موندگارم اگه خدا بخواد!!
marzieh
دوشنبه 17 اسفند 1394 07:44 ب.ظ
چ بد ادم تموم تصورات ذهنیش میریزه به هم اصن خودشم میریزه به هم.
پاسخ آبانا : هااا... دقیقا!
آوا
دوشنبه 17 اسفند 1394 01:38 ب.ظ
چه تلخ...ی معلم ی انسان فرهیخته دچار ی همچین گرفتاری سختی بشه
انشاالله خدا کمکش کنهبتونه به روزای خوش گذشته برگرده
پاسخ آبانا : اره... بسیار تلخ...غم انگیز!
ا-م
دوشنبه 17 اسفند 1394 10:29 ق.ظ
راستی این اوایل دهه هشتادت، آدم را ناخودآگاه به فکر دهه هشتاد میلادی میندازه.
میدونی من که یه لحظه فکر کردم 40، 50 ساله باید باشی
پاسخ آبانا : ای بابا! شما چون خودت دهه هشتاد میلادی رو درک کردی فک میکنی منم مثل تو ام!!!
اما زهی تصور باطل!
کاوه
یکشنبه 16 اسفند 1394 03:41 ب.ظ
والا من یه بار مدیر دبستانم رو دیدم این آقا همون موقع حدود 65 سال سن داشت بعد 15 سال بنده خدا رو دیدم رفتم جلو و گرم حال و احوال کردم تو دبستان بچه خیلی آروم و منضبطی بودم فک کردم منو یادشه بعد گفت ببخشید شما، یه ربع توضیح دادم یادش نیومد، وای وای یه تن میل گرد رو آدم خالی کنن ولی با آلزایمری جماعت حال و احوال نکنی، بعد اون به خودم گفتم من غلط می کنم با معلما و ... حال و احوال کنم
پاسخ آبانا : ولی من خوشم میاد بپرم جلو معلمام و خودشیرینی کنم که من فلان موقع شاگردت بودم!!! و معمولا هم منو یادشون اومده...
اصولا یه اصلی میگه باید به کسی سلام کنی که احتمال شناختنت وجود داشته باشه!!
بیوتن
یکشنبه 16 اسفند 1394 01:15 ق.ظ
ما یک معلم ادبیات داشتیم کلا یک ضرب المثل بلد بود و جکابت اونم گرگان در لباس میش در کمین شما هستند بود. کل سه سال دبیرستان همینو اول سال به ما میگفت :/
آخر سرم از رویاروییش با دوستش در میدان منیریه و خاطره کشتی هایی که برده بود و پرزور تر بودنش از سایر معلمان مدرسه و اینکه کسی جرات نمیکنه باهاش بره رو تشک تعریف میکرد.
ولی یک معلم شیمی داشتیم مپی آرسن ونگر مری یوقت آرسنال! الانم همونه یعنی عاشقشم من.
پریا
شنبه 15 اسفند 1394 09:41 ب.ظ
از این داستان غم انگیز و عبرت انگیز و اینا ک بگذریم،باید بگم ماشالا حافظه! از خدا ک پنهون نیست،از شما چ پنهون، یه استاد داریم هفته ای چهار ساعت باهاش کلاس داریم.منم همیشه تو فیسش میشینما.امروز تو دانشگاه از کنارم رد شد،بنده ی خدا زل زده بود تو چشمام و من نشناختمش!!! تازه بعدش کلی فکر کردم،ب این نتیجه رسیدم ک انگاری قیافش اشنا بودااااا!!!!خخخخ
پاسخ آبانا :
عزززیزمی! ینی تا این حد؟؟؟!!!
من کلا حافظه ی خوبی دارم اما گاهی هم سوتی هایی داده ام!
ا-ب-پ
شنبه 15 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
سلام دوست تازه وارد.
لطفا رنگ و تم پس زمینه وبلاگتو عوض کن، خوندن نوشته هات اینجوری یه کمی سخته.
پاسخ آبانا : سلام کهنه کار!
چشم. ممنون از تذکرتون.... من چون با گوشی چک کردم بنظرم خوب و راحت اومد... یه دوست دیگه هم همین تذکرو داده بود. مرسی!
معلوم الحال
شنبه 15 اسفند 1394 12:27 ق.ظ
سلاااااااااااااااام رئیس
من بازم اومدم

اصلا شعر کبوتری که دگر آشیان خواهد دیدتون رو که خوندم ناخودآگاه یاد داستان "خسرو" توی متاب ادبیات دوم دبیرستان افتادم (نمی دپدونم زمان شما هم بود یا نه؟) خسرویی که کوه استعداد بود و در اثر اعتباد نابود شد و زیر پلاسی مندرس جان به جان آفرین تسلیم کرد.
خدا دبیرتون رو حفظ کنه انشالله. کاش میشد اعتیاد از بین می رفت اینحوری خیلی از بچه ها مجبور نبودن سرچهارراها ... بیخیال
وب حدید مبارک. من بازم شیرینی میخوام
پاسخ آبانا : سلاااام. بازم خوش آمدی!
دقیقا منم یاد خسرو افتاده بودم... میخواستم پایین متن " ان مرد" بنویسم بعد دیدم دیگه اونقدرام دبیرمون بی اشیان نبود! فقط نسبت به اوج خودش خیلی افت کرده بود...
دیگه بذار سال هم نو بشه شیرینی اونم طلب کن!!
ا-م
جمعه 14 اسفند 1394 06:03 ب.ظ
سلام به دوست هجرت کرده ام.
امیدوارم میهن بلاگ، واقعا بتونه مامن خوبی برات بشه.
خونه جدیدت مبارک

ماجرای غم انگیزی بود. واقعا ذهن آدمو مشغول میکنه. کسی که این همه موفق بوده، حالا اینطوری
اما خوشم آمد که به سرعت تونستی بشناسیش با این حد از تغییرات ظاهری که کرده.

واقعا آدم دلش می گیرده وقتی می بینه، همون آدمهای محبوب و عزیز دیروز، امروز یه جور عجیبی ناجور شدن.
چقدر خوب شد که جلوی خودت را گرفتی وگرنه بیش از این حدی که نقادانه در مورد خودت نوشتی،خودتو برای گفتن حرفهای نصیحتگرانه و شرمسار کننده، سرزنش می کردی و او را بیشتر تحقیر می کردی

ایکاش میشد به او کمک کرد.
امیدوارم، دیدن تو و شرمساری ای که بخاطر شرایطش در برابرت پیدا کرده، برسوندش آخر خط(دنیای معتاد بودنش).
تا بتونه دوباره شروع کنه و بهبود پیدا کنه.
کسی چیزی نمی داند.
شاید


مواظب خودت باش
پاسخ آبانا : سلام دوست باز آمده ام!
راستش آقای س. به طرز خاصی خاص بود...حتی با وجودی که اون همه شکسته شده بود باز هم تم اصلی تیپشو حفظ کرده بود به اضافه ی صدا و نگاهش...
حیف ! خیلی متاثر کننده بود..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo