....

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 25 مهر 1396-07:09 ب.ظ

خدایا! برایم تقدیر خیر بنویس.

۹۶/۷/۲۵



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا

نویسنده :آبانا
تاریخ:پنجشنبه 6 مهر 1396-03:54 ب.ظ

توی ماشین با صدایی اونقدری بلند ک خودم میشنیدم گفتم خدایا! تو خدای منی. خدای ع هم هستی ک میگه لاییک ترین مذهبی هستم. خدای ف هم هستی ک همیشه ورد زبونش رب العالمین هست. خدای افسانه ی جوان هم هستی ک اخرین دستو پنجه هاشو یا مرگ میزنه. خدای رویای حوانتر هم هستی ک به زودی خاهد فهمید بعد ازین تنهاست نه پدر نه مادری نه خاهری... خدای مح هم هستی ک این روزها به ارزوش رسیده. خدای ساناز هم هستی ک در ثروت میلیاردی پدرش غرق بود و الان  با همسر و دوتا دختر کوچولوش داره کانادا زندگی میکنه ... و خدای بقیه  و بقیه و بقیه...
عحیبه... خدای همه ی ما هستی و ما هرکدوم تورو به شکلی  شناختیم و باور کردیم و تورو قبضه کردیم برای خودمون. فقط برای خودمون!
__________________
دلم گرفته.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان... باشد کز این میانه یکی کارگر شود.

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1396-11:28 ب.ظ

۱. بهم قول داده فراموشم نمیکنه هیچچچ وقت! بعد درست در اوج این قول و قرار بهش زنگ میزنی بهت میگه : ببخشید شما؟؟!!!

۲. بیت بالا حاصل هم فکری دو نفری مان بود ( تا یادمون اومد) اگه با اصل بیت تفاوت میبینید تقصیر اونه نه من!
۳. شنبه حدودای ساعت بازده رفتم اتاق همکارم ک سرمای بدی خورده بود احوالشو بپرسم یه ماسک تا زیر چشمش زده بود. سلام شاد و شنگول منو خیلی سرد ج داد. ب رو خودم نیاوردم. باز با همون لحن گفتم حالا ماسکتو بیار پایین ببینم صدات چطو شده!!! یهو ماسکو اورد پایین زد زیر گریه... من اینطوری: وسط گریه ها ب سختی فهمیدم دیروز عصرش خاله و شوهر خاله ش تو تصادف کشته شدن و دوتا دخترخاله هاش یکی شون با اسیب معزی و هوشیاری پایین تو ICU هست و کوچیکه هم با شکستگی متعدد لگن و اندام....
واقعا ناراحت شدم و گدشته از خودش ک حالش بد بود  من نمدونستم چجوری دلداریش بدم حتی... یکم ک گریه هاشو کرد گفتم بره خونه... خودم مریصاشو میبینم شیفت عصرشم میام فردا هم نیاد... گفتم خودم ب رییس میگم تو پاشو برو. ... و اون رفت. بعد ک زنگ زدم ب رییس گفتم من دکتر ف رو فرستادم خونه. گفت جان؟؟! تا قبل اینکه سر ب سرم بداره بش سریع گفتم چه اتفاقی براش افتاده. متاثر شد اما بعد با همون لحن شوخ گفت حالا ک خودت مرخصی دادی خودتم مریصاشو ببین. 
حالا ازون روز هرجا میبینه منو میگه : خب دیگه ب کی مرخصی دادی؟؟! یا ب تمسخر ژست کارمندا روبرو رییسشون رو میگیره میگه ببخشید خاتم دکتر ب ما اجازه مرخصی میدین؟!   یا  رو ب بقیه میگه  ب خانم دکتر میگم رو چ حسابی طرف رو فرستادی رفته میگه رو حساب یه ماه ریاستم!! و جالب اینجاست ک همکار ما توی این ۳روز حتی یه پیام ب رییس نداده ک من چرا رفتم و کجا رفتم و کی برمیگردم!! ( اینم شده دستمایه ی خفت دادنه ریییس ب ما!)
۴. اون مریصم ک توی پست قبل درباده ش گفتم ( مرد اولی ک چندش بود) امروز بازم اومد. این بار روی صندلی بیمار نشست و نزدیک ب من ( همیشه رو صندلی همراه بیمار مینشست و اون ور میز بود .. الان ک فکرش میکنم یه علتی ک ازش ترسیدم امروز، همین بوده)  نشستو  شروع ب اون لبخند مسخره و اون نگاه مسخره ترش کرد... همیشه چندتا دارو داره ک رو کاعد اسمشونو نوشته و میگه براش وارد نسخه کنم و من چون دلم نمخاد باهاش بحث کنم سریع نسخه شو مینویسم ک بره. این بار کاعدشو ک گداشت گفت اینم واسه ابانا ( اسم کوچیکم رو بدون پیشوند و پسوند گفت نکبت! و باز اون لبخند و نگاه زشت.
انقد حس بدی داشتم ک دلم میخاس یکی از اقایون درمانگاه بیان داخل . زیر چشمی نگاه میکردم ببینم یه وقت تکون نخوره... توی چندسالی ک اینجا هستم اولین بار بود این استرس بهم وارد شده بود.
تصمیم گرفتم ب رییس بگم یه مریصشو بده ب من ، اینو بگیره. منو همکارم هردو خانم هستیم و با هردومون همینه ( البته قبلا یبار ب رییس رو انداختم گفتم اینو ببین. ولی مرده وقتی اومد گفت دکتر من تویی من جای دیگه نمیرم)  یه حس گنگی بهم میگفت رییس قبول نمکنه ولی یه حس گنگ تری میگفت شاید عیرتی بشه قبول کنه. 
ازقصا پس از سالی گدرش افتاد ب اتاق ما. بهش گفتم یه مریصمو با مریص خودتون عوص میکنید؟ خندید گفت تا حالا کی همچی چیزی قبول کردم ک الان بار دومم باشه؟؟!
گفتم این مرده فرق داره. و چون رییس ب شدت دوزاریش زود میافته سریع گفت: ه.ی زه؟؟ گفتم اره. گفت ینی چی کار کرده ؟ حرف عیر اخلاقی زده ؟؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ راستش اصلت نمتونستم بهش تفهیم کنم ک ممکنه اون حرفی نزده باشه و کاری هم نکرده باشه ولی حس عدم امنیتی ک ب ادم میده عداب اوره.  اصرار داشت ک بهم بگو دقیقا چی گفته. دیدم بی فایده س. گفتم هیچی اصلا. فراموش کنید. دید کوتاه اومدم گفت حالا بدار یبار بفرستنش پیش من ببینم چجوره! گفتم ای کیو ( اینو تو دلم گفتم!) خب معلومه بیاد پیش شما رفتارش فرق میکنه. ( البته مگه اینکه قبول کنیم اقایون جنس خودشونو بهتر میشناسن!!) خلاصه نهایتش سر حرف خودش موند. گفت بیاد ببینمش اگه ببینم مورد داره اون وقت غیرتی میشم!!
اینم از منو مریض هام.
شاد باشید.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو طبیب دل بیمار منی!

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1396-09:30 ق.ظ

بحث عشق رو در پستی ک قراره درباره سریال شهر‌.زاد بنویسم ادامه میدم!

حالا میخام از مریضام بگم.
۱. یه اقای نفرت انگیزی میاد پیشم ک اولین خاطره م ازش ب تابساان دوسال پیش برمیگرده ک اومد ربع ساعت منو اوسکول کرد! منم ساده ! خووب ب حرفاش گوش میدادم و توضیح کامل میدادم.... احرش برگشته میگه: خانوم دکتر میشه اپاندیس گوسفند رو ب من پیوند بزنن؟؟!! ( توی وبلاگ قبل قبل قبل تریم دربارش نوشته بودم)  ک بعدترش فهمیدم تحت تاثیر یک سریال طنز بوده!
دیروز عصر اخروقت اومد . پدیرش نشده بود اومد تو مطب، گفتم دیر اومدی باید فردا صبح بیای. نرم نشسته رو صندلی با یه لبخندی ک ادم نمدونه تمسخره یا مهربونی، میگه خانم دکتر پس بیا برسونمت!! گفتم ممنون. دوباره میگه : نه بیا با هم بریم برسونمت!! گفتم مرسی وسیله هست. و تو دلم گفتم اگه من و تو اخرین ادمهای روی زمین باشیم و یه دونه گرگ هم باشه من با گرگه میرم اما با تو نه!
۲. یه پیرمردی میومد پارسال پیشم ( بعد ازینکه من از مرخصی برگشته بودم) . اولین بار ک دیدمش تا درو باز کرد خیلی خوشال شد منو دید! گفت واااای چه خوبه ک خودت هستی و راااااست اومد کله سر مارو ماچ کرد! ( یه لحظه حس کردم منو برق گرفت!) ازون ب بعد هر ماه ک میومد اول میومد منو میبوسید منم حس برق گرفتگی بهم دست میداد بعدش دیگه حرفشو میزد... ( همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی!!! )
یه روز پسرش اومد گفت میخایم اسم بابامونو ازینجا خط بزنیم بریم یجا دیگه ثبت نام پزشک خانواده کنیم.... و من دلم گرفت.... گفتم اخییی! احتمالا زن و بچه ش فهمیدن میومده اینجا منو ماچ میکرده!!!
و دیگر هیچ!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پر گشت دل از راز نهانی...

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 20 شهریور 1396-11:38 ب.ظ

سلام.

بالاخره اراده کردم ک از وقت موجود استفاده کنم و پست مربوط ب عنوان رو بنویسم.
راستش چیزی ک جرقه ی این پست رو ب سرم زد برمیگرده ب جمعه ی هفته ی قبل و کمی هم قبل تر.
دختری از اشنایان نزدیک هست ک تقریبا ۸سال از من کوچیکتره ولی با هم دوست هستیم ( شاید ب دلیل بلوغ فکری خوبی ک داره)  با هم رفتیم عروسی دختر یکی از دوستای مامان !  ایشون نقش مامان من رو داشت!!! ازونجا ک تو عروسی غریب بودیم اخرای باغ نشسته بودیم و بقول این دوستمون عروس هم اونقد خوشگل نبود ک حرص بخوریم وااااای چرا دوریم و درست نمیبینیمش!!
بعد اون از من یه سوالی پرسید و بعدش خودش رفت تو یه بحث قدیمی ک نکته ی بحث من اونه. 
قصه ی این دختر این بود ک سال اخر دبیرستانش، عاشق پسری شد ک اون پسر دوست صمیمی داداش کوچیک من بود و توی خونه ی ما خیلی محبوب بود چون پسر اجتماعی و خوش مشرب و باهوشی بود و ایضا مهره ی مار داشت ( داره!) مامانم هنوزم ک میبیندش بهش میگه تورو اندازه پسر خودم دوس دارم‌‌. البته من کنار تمام این خصلتای جذابی ک داشت همیشه معتقد بودم ازون پسرای پدرسوخته س!! چون شیطونه و بهش میاد دخترا رو سر کار بذاره! البته دختر قصه ی ما هم در نوع خودش دختر زرنگیه و وصله ی سادگی و این حرفا بهش نمیچسبه.
حالا اینکه جطور شد این پسر با این دختر اشنا شد واقعا نمدونم. هیچوقت نپرسیدم و دلم هم نخاست برم توی ریز ماجرا... و یادمه سال ۹۰ ک‌جریان در خانواده ها لو رفت من از بقیه این ماجرا رو شنیدم نه از خود دختره... و بعدم ک ماجرا کاملا مسکوت شد. 
توی همون هاگیر واگیر یهو شنیدیم این دختر داره با یه پسری ازدواج میکنه... فاصله خاستگاری و جواب مثبت هم انقد کوتاه بود ک من خیلی مشتاق بودم دامادی ک تونسته نظر این دخترو جلب کنه ببینم چون عروس ازون دخترا بود ک روی همه پسرا  و شوهر بقیه یه عیبی میداشت به اضافه ی اینکه جریان اون پسره هم تازه تموم شده بود.
شب قبل عقد داماد رو دیدیم یه پسر خیلی معمولی حتی قد کوتاهتر از دختر با صدا و لهجه ی عالی! و چیزی ک بعدها شناختم اخلاق عااااااالی! از نظر اخلاقی میتونه ایده اله هر زنی باشه چون ب چنان جزییاتی توجه میکنه ک ارزوی هر زنی هست. ما تو فامیل و اشنا وقتی میخایم یه نرد ایده ال مثال بزنیم همه مون این پسرو مثال میزنیم‌. خود این دختر یه هفته بعد لز عقدش گفت شعل و رشته ووقیافه ی شوهراتون هرچی خودتون میخاین بشه ولی امیدوارم اخلاقش مثه شوهر من باشه ک خوشبخت میشین.
و بعد ازون توی تمام این ۶سال عشق بوده ک فوران میکرده تو رابطه ی اینا. همه جا مثه دو کفتر عاشق پیشه ی سینه جاک سوت بلبلی ظاهر میشدن...درحدیکه من همیشه فک میکردم چقدر این دختر با این سن کمش عاقلانه تصمیم گرفت و اون عشق کودکانه رو کنار گداشت  و الان جقدر خوشبخته وووو ( گاها بهش عبطه میخوردم...)
تا اون شب عروسی ک یهو رفت تو ماجرای اون پسره... بعد گفت اخر شبا ک‌میخام بخابم ناخوداگاه به اون فک میکنم... و بعدش عداب وجدان دارم... گفت هیچ کاری نمیکنم فقط یه فکر هست که میاد توی سرم‌ک‌اگه اون بود چی میشد ولی بعد برای همینم احساس گناه میکنم...
اینارو ک‌میگفت یادم افتاد ب یه دوست دوران دانشگاهم ک عاشق یه پسر مهندسی و کوجکتر از خودش شده بود. ینی همدیکه رو دوس داشتن ولی خانواده پسره مخالف بودن..‌ خدا میدونه چقدر این دختر واسه اون پسر کادوهای گرون خرید و چه کادوهای خوشگلی ک اون پسره ب این دختر داد... دانشگاه ک تموم شد و دوستم رفت شهر خودش و طرح وووو من فک کردم حریان اون پسر تموم شده ... وسطای طرحمون بودیم ک درباره ی یه پسری گفت ک ازش خاستگاری کرده و خانواده ی خودش مخالفن وووو و نهایتا یه سال و نیم طول کشید تا تونست باباشو راضی کنه و با این پسر عقد کنه... انقدر واسه این پسر ک الان شوهرشه اذیت شد و من بازم فک میکردم پای عشق بزرگی وسطه ک بخاطرش حاضره این همه با خانواده ش درگیر بشه... الان دوستم سال ۳ رزیدنتیه  دو سه هفته پیش پیام داد  ک کشیک هستم و خیلی دلم گرفته و هیچ دوستی ندارم و تو بهترین دوستم بودی ( دقت کردین؟؟!ووو
و ازی حرفا... ( خداییش ازون دوستا بود ک واقعا باهاش بهم خوش گذشت...خیلی هوامو داشت خیلی جای من کشیک داد!! کلا منو خیلی دوست داشت اونقد ک صدای دوستای دیگه رو دراورده بود!! منم خیلی دوسش داشتم و بهش وابسته بودم انقد شب جشن فارع التحصیلی از خداحافطیش دلم گرفت حس میکردم دیگه هیچکسو ندارم...)
بعد اون شب یهو گفت، کاش هنوز دانشجو بودیم و هنوز " اون " بود...  گفت من هیچوقت فراموشش نکردم حتی از لج اون ازدواج کردم!!! گفتم ممکن بود باهاش ازدواج میکردی و پشیمون میشدی... گفت ترجیح میدادم باهاش زندگی میکردمو سرم ب سنگ میخورد! هرچند در ادامه گفت شوهرش خیلی خوبه و هیچی واسش کم نمیداره و گفت ب هیچ قیمتی حاضر نیست اونو از دست بده یا حتی برنجوندش ولی گفت زندگیم چیزی کم داره... ( چیزی ک به گفتن ساده هست و در واقعیت....)
و قصه هایی ازین دست ک شبیه راز تو زندگی خیلیا هست... خیلی از ادمهای متاهل یا مجرد ک قلبشون رو به کسی دادن و دارن بدون قلب کنار کسانی زندگی میکنن ک هرچند تلاش میکنن بخندن و ماسک بی تفاوتی یا خوشبختی به صورتشون بزنن ولی باز درون خودشون یه سوراخ گنده دارن بجای قلب...
میدونین بدی عشق چیه؟؟! عشق وقتی ساده باشه ک حرفی نیست اما وقتی سختیش از خط بحران گذشت دوتا سرنوشت نصیبش میشه یا به هم میرسن و  بعد از مدتی به خودشون میگن ایا این ادم این عشق ارزش اییییین همه تلاش و عصه خوردن رووداشت؟؟! یا هم به هم نمیرسن و هممممیشه جای خالیش ازارشون میده و توی هر موقعیتی ب خودشون میگن اگه فلانی بود بهتر نبود؟؟؟!! درصد کمی هم بلدن عشقشونو مراقبت کنن و همیشه خدارو شاکر باشن بخاطر عشقشون و بخاطر پایمردی ک پای عشقشون کردن.
و نکته ی جالب این شکست های عاشقاته اینه ک عاشق خودش هم میدونه و به خودش میتونه صادقانه اعتراف کنه ک اون معشوقی ک الان داره واسش دلتنگی میکنه مقصر جدایی و حال بدش همون معشوق بوده ک یه روز واسه نگه داشتن این عاشق هیییچ کاری نکرده... کسی بوده ک اگه به پاش میموند هم باز یجا دیگه رهاش میکرد.. اما افسوس ک دل اینها را نمیفهمد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رویاهاتو دنبال کن.

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 7 شهریور 1396-02:39 ب.ظ

عنوان، شعاریست ک امروز در سرم جاریست... کی میگه شعار بده؟؟ من اعتراف میکنم عاشق شعارم!

تا یادم نرفته بگم شخص بیمار پست قبلی، به لطف خداوند سلامتی کاملشو به دست اورد. خدایا سپاس.
امروز اندکی حالمان خوش تر بود به سرمان زد بنویسیم... چون اینجا بعصیا حساب کتاب روز و ماه هاشون با ما فرق میکنه!!
۱. فیلم ماجرای نیمروز واقعا زیبا بود. کیف کردم! اگه ندیدید ببینید فیلم بسیار خوش فرمیست. بااینکه یه ماجرای واقعی بود و همه چیز رو میدونستیم ولی هیجان و حاذبه ی دنبال کردن داشت.
۲.روز پزشکمان مبارک! و روز داروساز!
۳. امروز قرار بود ازمایشات ادواری بدیم ک باید ناشتا میرفتیم! منم ک معتاد ب چای وول صبح!!! ازونجا ک همیشه قند ناشتام زیر نرمال بود گفتم بدار یه امتحانی کنم ببینم اگه چیزی بخورم چیطو میشه!!! یک لیوان چای شیرین  و یک دانه بیسکوییت با روکش شوکولاکی خوردیم رفتیم واسه FBS !!!! طهر ک رفتم دنبالش دیدم شده ۱۰۷!!! 
مسوول ازمایشکاه گفت نتونستی یه دقه چیزی نخوری بیای!!!( البته دیروز بهش گفته بودم من صبحونه میخورم میام!!!) خلاصه ما دیدیم بچه داره حرص میخوره میگه تو ک دکترشونی اینطوری! اون یکی رفته شب ۱۰ تا سمبوسه چرب خورده اون یکی یه نوع حلوای محلی فوق العاده شیرین و چرب و چیلی!!! ( خوشمزه س) خورده اومده وووو  
بعد همه مونم میگفتیم برا ما نرمال رد کن!!! میگفت تعارف نکنین منو بازه! بگین هرکی چی خورده اومده!!!
۴. دلم چیزی خواسته ... نمیدونم بهش میدن یا نه...
۵. یه مریص امروز بهم کفت: تا میتونی تو این دنیا خوبی کن فقط همینه که میمونه...
سبز باشید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای چشم من گریان مباش، اینگونه اشک افشان مباش، در گردش گیتی رسد روزی به پایان هر غمی...

نویسنده :آبانا
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-05:10 ب.ظ

اوونقدر غمگینم ک دلم میخاد چشمامو ببندم و دیگه بازش نکنم...
۲۱ مرداد
۵ و ۱۲ دقه بعد از ظهر



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ادامه پست قبلی

نویسنده :آبانا
تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-09:09 ق.ظ

۸) شاید بعدا بسطش بدم.

۹)همه شماره ها به هم ربط داره.
۱۰) خدایا نمشه یکم مهربونتر بشی؟؟!! مهربونی تو قابل درک کنی؟؟! الان حس فهم مهربونیای پیچیده تو ندارم!! روند باش. همون جوری ک بشه روی ماهتو ببوسم.
سبز باشید.
_______
این وبلاگم داره کلافه م میکنه باز! نصف متنامو میخوره... منم بی اعصاب!! 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا رو میخام .تا. فقط تورو. نگه داره. برام

نویسنده :آبانا
تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-08:45 ق.ظ

عنوان تکه ای از اهنگ رضا.صادقی در سالهای دور هست ک دیروز ورد زبانم شده بود پس از مدتها!

۱) دیشب متنی نوشتم و ارسال کردم البته با لبتاب وقتی صفحه رو باز کردم دیدم نصفش نیس منم عصبانی شدم کلا دیلیتش کردم!
۲) هفته ی بدی گذشت طولانی و تلخ و کم اوردنی... از هفته ی اخرِ بابا ک بستری در ICU بود دیکه هفته ای به تلخی و سختی هفته قبل نداشتم. با بغض و اشک های تمام ناشدنی...و ۵شنبه شب بدتر از تمام شب هاش... 
فک میکنم برای من تلخ ترین تحمل عالم، تحمل درد و رنج و بیماری عزیزانم هست.
خدایا همه بیماران رو شفا بده!
۳) توی بن بست هستم... نیست از هبچ طرف راه برون شد ز شبم! خدایا پس پایان شب سیاهت کی میشه؟؟؟!
۴) خوبه گاهی خندوانه حال ادمو کمی بهتر میکنه.
۵) خوبه گاهی میشه با خوندن کتابای پلیسی آگاتا کریستی ( پوارو) حواس خودتو پرت کنی!
۶) خوبه میشه روی گوشی بازی نصب کنی تا دقایقی محو بازی بشی.
۷) اما خیلی بده ک از هر طرف میری باز همون جای اولی هستی بدون راهی برای حل!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرغ بی دل شرح هجران مختصر مختصر کن...

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 19 تیر 1396-12:42 ب.ظ

۱. صبح بموقع بیدار و اماده شدم شیک و مجلسی ماشین رو بردم بیرون، در کوجه رو بستم اومدم سوار بشم تققققق سرم خورد ب لبه ی سقف ماشین! چشام دو دو زد... ایییییششششش سوار شدم دستم روی سمت صربه خورده بود داشتم فک میکردم معزم تو جمجه یه حرکت رفت و برگشتی زده !!! که سرکوجه با یه صدای بدی رفتم تو دیوار و ماشین خاموش شد!!!

گفتم چراع ک حتما ۶تیکه نامساوی شده و ۲۰سانت هم فرورفتگی پیدا کرده حتما! استرس هم پیدا کرده بودم نمدونستم چی کار کنم.ماشین رو سر و ته کردم گفتم میدارمش خونه و پیاده میرم. از سر کوچه تا در خونه ماشین یه صدای بدی میداد.جلوی در پیاده شدم دیدم برخلاف تصور ظاهر ماشین خراب نشده حتی جراغ ترک نخورده بود البته یه کوجولو خط افتاده بود ولی نه در حدیکه تابلو باشه ولی منشا صدا رو پیدا نکردم. وقتی دیدم قیافه ماشین طبیعیه کفتم میرم سر کار، اونجا ب یکی از اقایون میگم ک نگاش کنن. حرکت کردم صداهه کم و زیاد میشد تا اینکه نزدیکا درمانگاه دیدم ماشین داره میلرزه!! اول فک کردم از ناصافی خیابون یا از دنده هاس ولی هیچ نبود. خودمو رسوندم ب حیاط درمانگاه و دیدیم ب له! کاملا پنچر شده و لاستیک خابیده رو زمین!!! رینگش خراب شده ووو
بهرحال بچه ها گفتن خودمون راست و ریسش میکنیم اما من هم سرم درد میکرد هم ترسیده بودم هم دل نازک، سوییچ دادم دستشون و اومدم اتاقم زدم زیر گریه!!
یکم حالم بهتر شد رفتم تلگرام، اونجام ی خبر بد درباره دخترداداشم خوندم دوباره زدم زیر گریه! البته کلا دلم نازک شده بود وگرنه بطور عادی با این چیزا گریه نمکنم. بعد ب یکی از اشناها گفتم اونم بدون اینکه بمرسه حالت چطوره شروع کرد ب دعوا و سرزنش و حواست پرته و تمرکز نداریو اراده نداریو  ب درد کارهای بزرگ‌نمیخوریو ووو  اعصابم بدتر خرد شد. نت رو قطع کردم ! خیلی حالمو گرفت...
۲. یه داداش تو درمانگاه پیدا کردم!! جدیدا بم میگه آبجی گلم!! میگه ارامشت خاصه! زنگ زد حالمو پرسید خوشحال شدم. تو دلم گفتم معرفت تو کجا و اون آشنامون کجا!!!
۳. یه مریض دارم یه پسر جوون هم سن خودم . مهندسه. در اصل مریص همکارم بود ک دعواشون شد و خانوادگی اومدن تحت پوشش من از عید ب بعد! اولش راصی نبودم ک بیان پیش من . فک کردم با منم بد رفتار میکنن اما هم همکار هم رییس گفتن اینا زیاد نمیان دکتر! قبول کن مریص تو بشن بجاش چندتا مریصاتو بده ب همکار. خلاصه قبول کردیم! مامان باباش ک واقعا کم میان. اما این شازده سرشو میزنی تهشو میزنی جلوم نشسته!! بی ادب هم نیستن. نمدونم چرا با اون دعواشون شده شایدم من ارامشم خاصه!!! خللصه بس ک این همکار ما میخنده میگه این گلوش پیشت گیر کرده دکتر خوش اخلاق دیده هرروز میاد دکتر! ما هم ب اسمش حساس شدیم تا اسمش میاد تو لیستم خنده م میگیره. اون هفته ب همکار میگم این بار همه ازمایشاش اوکی بود هیچ مشکلی و بهانه ای هم نداره ک بیاد تا چندماه دیگه! اگه بیاد ینی داره error میده! نیم ساعت پیش بازم تو لیستم بود!!! گفتم ینی این بار چش شده!!! اومده میگه ازون هفته تا الان ۳۰۰ گرم کم کردم!!! 
دیگا خنده م گرفت گفتم اقای فلانی اینا مهم نیست نمخا  هرروز بیاین اینجا! خودشم خندید. فعلا رفت ببینم دفه بعد واسه چی میاد. 
عنوان باز هم بی ربط است فقط چون الان داشتم کنسرت مرغ سحر  استاد رو نگاه میکردم گفتم بنویسمش!
سبز باشید.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرا که با تو شادم، پریشان مکن...

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-01:42 ب.ظ

۱. قراره یه پست بنویسم درباره ی سریال شهر.زاد! منتطر باشید!!  الان از اتاق فکر بم یاداوری شد یک سال و اندی پیش، قول داده بودم قصه ی زندگی یکی از دخترای کلاس رو براتون بنویسم!!

۲. طی یک تصمیم ناگهانی و دوساعته رفتم گوشی خریدم! همینطوری الکی دوبار داداشمون گفت نمخای گوشی بخری ؟! ما هم یهو گفتیم اره! و یهو رفتیم خریدیم! ب همین سادگی! سامسونگ S8 رو خریدم. زیباس و خوش دست! از گوشی قبلی S6 edge عرصش کمتره و بقول اهالی موبایل، ارگونومی ش بهتره! 
من هم چنان به سامسونگ وفادارم و سمت آیفون نمیرم! حیف ک نوت هفتش منفجر میشد وگرنه اونو خریده بودم!
۳. الان تو مطب نشستم و هیچی ب ذهنم نمیرسه واسه نوشتن. فعلا با همین باشید تا سه دو یک: بریم بیایم!!!
۴. عنوان متن، بی ربط است!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

۱۷ خرداد

نویسنده :آبانا
تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1396-10:01 ب.ظ


 وقتی انسان خون انسان را بر زمین میریزد...
(۱۲ کشته، قربانی عطشِ سرخِ خون)
به این فکر نمیکنم ک چرا و به چه دلیل و از کجا و برای رضای که می ایند و میکشند... تنها به این می اندیشم که چگونه ادمی ک با فطرتی پاک متولد میشود به جایی میرسد ک چون حیوانی درنده و زخمی، حمله میکند ....
برای خانواده های این ۱۲ نفر طلب صبر مینمایم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟! که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم!!

نویسنده :آبانا
تاریخ:شنبه 13 خرداد 1396-11:58 ب.ظ


در وبلاگهایی ک میشناسم می گردم یکی نوشته خداحافظ برای همیشه... یکی بی ناز نرگسش.. یکی مدتها آپ نکرده... یکی از وبلاگش فقط یه خط نوشته باقی گذاشته... یکی.. یکی...
و من در کمتر از دو دقیقه همه وبلاگهای اشنا رو سر میزنم با دست تهی! چرا؟! بلاگستان چه بی رونق شده... عجیب اینکه میلی به پیدا کردن وبلاگهای جدید  و دوست داشتنی هم ندارم..انگار همینها نابترین های دنیای مجازی بوده اند ک گلچینشان کرده ام... نمدونم همه کم مینویسند توی وبلاگ یا کسانی ک من میشناسم کم مینویسند؟! راستش علاقه ای ب وبلاگهای نوظهوری ک چار صباح مینویسن و بعد ب دلایل نامعلوم غیبشون میزنه ندارم.
البته خودمم کم مینویسم قبول دارم... یا کم حرف تر شدیم یا محتاط تر یا بی حوصله تر یا هم سرشلوغ تر!
باری بهرجهت...
از روژین عزیز ک رفت میگم... یکی از پربارترین وبلاگهای دوست داشتنی بود ک آپ کردنش برای من پاداش اوقات فراغتم بود... خدایش بیامرزاد. بعد از شوک اولیه ی رفتنش، حالا ک فکر میکنم میبینم برای خودش چه خوب شد ک از دردها راحت شد و خوشحالم تصمیم اخری رو اجرا نکرد..
وبلاگ امی رو هم دوست داشتم اون هم این هفته خداحافظی کرد برای همیشه... روزمره های زندگی در انگلیس و اسکاتلند رو قشنگ مینوشت.
وبلاگ مضراب و نق نق هاشو دوست داشتم اونم منهدم کرده وبلاگشو.
همطاف ک همیشه زود زود مینوشت غیبش زده... لیلی از وقتی ب ایران اومد کم مینویسه وووو 
دوستان مجازی من! هرجا که هستید سالم و دل شاد باشید.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روژین .... پایان

نویسنده :آبانا
تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1396-04:11 ب.ظ

دوست ندیده ی من!
روژین!
روحت شاد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روژین

نویسنده :آبانا
تاریخ:پنجشنبه 24 فروردین 1396-02:51 ب.ظ

دیروز از رفتن به وبلاگ روژین دلم گرفت...

روژینی ک من از اخرین روزهای اسفند ۹۱ میشناسم و میخونمش... وبلاگی ک جزو همیشه دوست داشتنی هایم بود... از ذوق نوشتنش گرفته تا مطالبش... تا خودش... تا روحیه ی جنگنده ش... تا مبارزه ش با بیماری... همه رو تحسین کردم...
ازین مرز ناامیدی روژین دلم گرفت... از خسته شدنش دلم گرفت... ازین که چقدر جسمش ناتوان شد ک اینجور روحیه ش هم از دست رفت دلم گرفت...
 هرچه ما بگیم هم مصداق خارج از گود ایستادنه... درد و رنجی که اون و سایر بیماران هم نوعش، تحمل میکنند خارج از تصور ما بر ساحل نشستگانه... 
دلم میخاد باز برم و ببینم ک شوق زندگی به وجودش برگشته... اما ارامش مرگ ناک خط اخرش و تسلیم شدنش، منو میترسونه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  


Admin Logo
themebox Logo