تبلیغات
من هم چنان می نویسم

سال نو

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1396-10:00 ب.ظ

سلام. اخرین شب سال ۹۶!
فقط اومدم پیشاپیش تبریک بگم شاید فرصت نشه تک‌تک تبریک بگم . به یاد همه تون هستم هما ی اونایی ک میان اینجا رو میخونن .... مریم از دریملند! مریم از کانادا! صحرا، الی دوست فرهیخته م، الهام اسکوپتر!! دکتر یونس. معلوم الحال. دکتر مهربان. بیوتن ( اگه بیاد) ، گل پسر، فرزانه ، مینو جان، نسیم، هییس، مضراب، همطاف، رخساره ی مجهول المکان! نویسنده ی فالا ک متناشو دوس دارم... به اینا مشخصا تبریک صمیمانه عرص میکنم. 
سال خوبی در پیش داشته باشید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیک در مرگ مردانی چنین، گفت باید ای دریغا عالمی...

نویسنده :آبانا
تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1396-12:42 ق.ظ

با خودم همیشه میگم بعصی ادمها وزنه های زمین هستند... بدون اونها زمین سبک‌میشه و انگار کم ارزش تر...

مثل پرفسور خدادوست...
امروز هم زمین یکی از وزنه های باارزششو از دست داد.
روحش شاد.
۱۹ اسفند ۹۶



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آشوبم ارامشم تویی...

نویسنده :آبانا
تاریخ:پنجشنبه 17 اسفند 1396-03:29 ب.ظ

به نظرم همه مون باید بلد باشیم یه لحظاتی چشممونو ببندیم و به هیچی هیچی هیچی فکر نکنیم...در نهایت ارامش...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب، کارام درون دشت شب خفته ست...

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 15 اسفند 1396-12:24 ق.ظ

حسادت خیلی مسخره س... و مسخره تر اینکه خیلی وحشتناکه... روح خوار است!


۱۵ اسفند 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز...

نویسنده :آبانا
تاریخ:یکشنبه 13 اسفند 1396-01:00 ق.ظ

میگه پس این پسرهای پزشکی کجان ک خانم دکترا باهاشون ازدواج کنن؟!
میگم بذار الان برات توضیح میدم. چند جفت قاشق چنگال سر میز هست.
جفت اول رو برمیدارم میگم یه دسته پسرهای پزشکی خیلی خوبن اینا همون سالهای اول ازدواج میکنن از رده خارج میشن.
جفت دوم رو برمیدارم و با فاصله ی زیاد میذاارم اون سر میز و میگم دسته ی سوم اونا هستن ک عشق اولشون پزشکی هس و استریت فوروارد و بی وقفه میرن جلو تا بالاترین پله های پزشکی، اینهام یه جورایی از رده خارج میشن چون ازدواج جلو اهداف بالای علمی شون رو میگیره و وقتی هم ک میخان ازدواج کنن اغلب زن غیر پزشک‌میگیرن.
جفت سوم قاشق چنگالا رو برمیدارم و میذارم وسط اون دوتا و میگم دسته ی وسط ک طیف وسیعی هستن اونایی هستن ک معمولا از شرایطشون همه جوره استفاده میکنن و معمولا اخلاقیات درست درمونی ندارن و وو کلی این دسته رو مفسد فی الارض نشون میدم!!
حرفم ک تموم میشه یه جفت قاشق چنگال دیگه ازون ور میز برمیداره میده دستم، میگه اینم برا دسته چهارم! میگم دسته ها تموم شد!! میگه نامرددددد! الان من تو کدوم دسته ام؟؟! دسته وسطی؟؟!
من : 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونه این همه مهربانی ات را جبران کنم؟!

نویسنده :آبانا
تاریخ:شنبه 12 اسفند 1396-09:35 ق.ظ

من تنها در خانه...

ظهر اول) مامان: ناهار چی خوردی؟! من: ماکارونی!
واقعیت: نون پنیر خیار گوجه! منظور از ماکارونی هم یه بسته نودالیت بود ک شب قبل خورده بودم و جوری دهنم طعم بد گرفته بود ک دلم میخاس یکی منو NG washing ( شستشوی معده) بده!
ظهر دوم) مامان: ناهار چی خوردی؟! من: سالاد اولویه! مامان: حتما برای دو سه روزتم درست کردی ؟! نذار زیاد بمونه. من : خنده!
واقعیت: شب قبلش یه بسته سالاد اولدیه اماده خریدم ک بخورم وقت نشدددد تا اینکه شد ساعت ۱۲ شب. مسواک زدم ک بخابم اولویه هم گداشتم واسه ناهار فردا. چرا مامان فک کرده بود خودم سالاد درست کردم؟!!
ظهر سوم ساعت ۳بعد از ظهر) مامان: ناهار چی خوردی؟! من: گوشت چرخی رو تفت دادم با گوجه ووو. ( یهو حرفمو خوردم گفتم نکنه مامان بگه ما که گوشت چرخیامون تموم شده بود! اما چیزی نگفت.) 
واقعیت: اصلا ناهار نخورده بودم!
الان) مامان: ناهار چی میخای بخوری؟ من: هنوز فکرش نکردم.
واقعیت : امروز تنبلی رو به اوج رسوندم و هنوز از زیر پتو هم بیرون نیومدم...
______
برای پدر و مادر بچه ها همیشه بچه ن! و همیشه نگرانشون هستن.
سایه شون بر سرمون مستدام.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی ادب کی بودم من!!

نویسنده :آبانا
تاریخ:جمعه 11 اسفند 1396-07:08 ب.ظ

جلومو نگیرین بدارین با همه وجججووودم ب میهن بلاگ فحش بدم! هرچی مینویسم دوتا پاراگرافشو فقط نگه میداره!!

متنننننفرم ازش! این پنجمین پستی هست ک نصفشو خورده و منم از عصبانیت قیدشو زدم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو نیستی ک دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه...

نویسنده :آبانا
تاریخ:پنجشنبه 5 بهمن 1396-01:23 ق.ظ

 گاهی دلت خیلی یک پدر میخاد .. خیلی خیلی خیلی زیاد... 

یه پدر میخای ک بدونی ازت همه جوره حمایت میکنه... یکی ک پشتت بهش محکم باشه...
اما نیست و جاشو هیچکی پر نمیکنه...
______
همین حرفو بهش زدم... گفت خیالت راحت! کاری نمکنم ک روزی بخای بگی کاش بابام بود این پسره رو ادب میکرد...
ولی من بازم دلم میخاد بابا بود تا خیلیا بی ادب نشن ک اون بخاد ادبشون کنه...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کم کم دلم از این و از آن سیر میشود...

نویسنده :آبانا
تاریخ:جمعه 29 دی 1396-09:52 ق.ظ

احساس تکه سنگی رو دارم ک قطره قطره های اب با مداومت داره توش نفوذ میکنه...

باید قدر دونست نه؟؟!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر برای ابد ....

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 14 آذر 1396-12:24 ق.ظ

زمزمه ی زیر لب و روی لبم این چند روز این آهنگه... 

هجوم زخم تورا نمیکشد تن من، برای کشته شدن چ کنم؟!
هزار و یک نفری ! به جنگ با دل من، برای این همه تن چ کنم؟!
اگر برای ابد هوای دیدن تو، نیفتد از سر من چ کنم؟؟!
____
بعدا میام شاید پست رو ادامه دادم!
----- الان بعدا هس ک من اومدم وعده را وفا کنم هرچند هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند!!!
چیزی ک بخاطرش شروع ب نوشتن کردم رو تو ی پست دیگه خاهم نوشت   فعلا اینو جمعش کنم.
اقای مدعی عشق، چون تیری از کمان رها شده رفت و من مانده ام ک چگونه ان همه ادعا کرد؟؟؟! طبل توخالی ک میگن همینه ها!!
اقای عاشق هم نمیدونم دیگه چ حسی داره...هرچند کلا دلم میخاد بدونم الان چ حسی داره؟! مثلا وقتی منو میبینه ایا هنوز منو همونی میدونه ک اگه باهاش از.دواج نکنم زندگیش نابود میشه؟؟ یا اینکه کلا بی خیالم شده!!!  
جدیدا ب روانشناسی ادما علاقه مند شدم و ب دنیای درونشون...
ینی انقد ک دلم میخاد یه صبط و میکروفون دس بگیرم برم با اقای عاشق مصاحبه کنم و احوالات یک عاشق رو بپرسم و حس یک عاشق ب معشوق بد رو پس از پایان !! و البته اگه دستم ب ان مدعی و طبل توخالی هم میرسید از حس اونم میپرسیدم... دلم میخاد دل ادما رو ببینم و بخونم... بقول سهراب: خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...

.... تکه ی دیگری از اهنگ بالا:
حالا که نیستی و نمی خواهی ام بگو
حالا چرا به پای خودت می نشانی ام؟؟!!!







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جرس فریاد میدارد که بر بندید محمل ها...

نویسنده :آبانا
تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-09:18 ق.ظ

نمیدونم عنوان  از دلِ گرفته ی خودم نشات گرفت یا از حرف مریضِ مسنِ بیماری قلبی و فشاری و ساییدگی شدیدِ استخوانِ پاپرانتزی که هربار میاد میگه درد منو کشت خانم دکتر! یه کاری کن.

کاش نفس میگرفت اما دل نمی گرفت...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

....

نویسنده :آبانا
تاریخ:سه شنبه 25 مهر 1396-07:09 ب.ظ

خدایا! برایم تقدیر خیر بنویس.


۹۶/۷/۲۵



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا

نویسنده :آبانا
تاریخ:پنجشنبه 6 مهر 1396-03:54 ب.ظ

توی ماشین با صدایی اونقدری بلند ک خودم میشنیدم گفتم خدایا! تو خدای منی. خدای ع هم هستی ک میگه لاییک ترین مذهبی هستم. خدای ف هم هستی ک همیشه ورد زبونش رب العالمین هست. خدای افسانه ی جوان هم هستی ک اخرین دستو پنجه هاشو یا مرگ میزنه. خدای رویای حوانتر هم هستی ک به زودی خاهد فهمید بعد ازین تنهاست نه پدر نه مادری نه خاهری... خدای مح هم هستی ک این روزها به ارزوش رسیده. خدای ساناز هم هستی ک در ثروت میلیاردی پدرش غرق بود و الان  با همسر و دوتا دختر کوچولوش داره کانادا زندگی میکنه ... و خدای بقیه  و بقیه و بقیه...
عحیبه... خدای همه ی ما هستی و ما هرکدوم تورو به شکلی  شناختیم و باور کردیم و تورو قبضه کردیم برای خودمون. فقط برای خودمون!
__________________
دلم گرفته.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان... باشد کز این میانه یکی کارگر شود.

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1396-11:28 ب.ظ

۱. بهم قول داده فراموشم نمیکنه هیچچچ وقت! بعد درست در اوج این قول و قرار بهش زنگ میزنی بهت میگه : ببخشید شما؟؟!!!

۲. بیت بالا حاصل هم فکری دو نفری مان بود ( تا یادمون اومد) اگه با اصل بیت تفاوت میبینید تقصیر اونه نه من!
۳. شنبه حدودای ساعت بازده رفتم اتاق همکارم ک سرمای بدی خورده بود احوالشو بپرسم یه ماسک تا زیر چشمش زده بود. سلام شاد و شنگول منو خیلی سرد ج داد. ب رو خودم نیاوردم. باز با همون لحن گفتم حالا ماسکتو بیار پایین ببینم صدات چطو شده!!! یهو ماسکو اورد پایین زد زیر گریه... من اینطوری: وسط گریه ها ب سختی فهمیدم دیروز عصرش خاله و شوهر خاله ش تو تصادف کشته شدن و دوتا دخترخاله هاش یکی شون با اسیب معزی و هوشیاری پایین تو ICU هست و کوچیکه هم با شکستگی متعدد لگن و اندام....
واقعا ناراحت شدم و گدشته از خودش ک حالش بد بود  من نمدونستم چجوری دلداریش بدم حتی... یکم ک گریه هاشو کرد گفتم بره خونه... خودم مریصاشو میبینم شیفت عصرشم میام فردا هم نیاد... گفتم خودم ب رییس میگم تو پاشو برو. ... و اون رفت. بعد ک زنگ زدم ب رییس گفتم من دکتر ف رو فرستادم خونه. گفت جان؟؟! تا قبل اینکه سر ب سرم بداره بش سریع گفتم چه اتفاقی براش افتاده. متاثر شد اما بعد با همون لحن شوخ گفت حالا ک خودت مرخصی دادی خودتم مریصاشو ببین. 
حالا ازون روز هرجا میبینه منو میگه : خب دیگه ب کی مرخصی دادی؟؟! یا ب تمسخر ژست کارمندا روبرو رییسشون رو میگیره میگه ببخشید خاتم دکتر ب ما اجازه مرخصی میدین؟!   یا  رو ب بقیه میگه  ب خانم دکتر میگم رو چ حسابی طرف رو فرستادی رفته میگه رو حساب یه ماه ریاستم!! و جالب اینجاست ک همکار ما توی این ۳روز حتی یه پیام ب رییس نداده ک من چرا رفتم و کجا رفتم و کی برمیگردم!! ( اینم شده دستمایه ی خفت دادنه ریییس ب ما!)
۴. اون مریصم ک توی پست قبل درباده ش گفتم ( مرد اولی ک چندش بود) امروز بازم اومد. این بار روی صندلی بیمار نشست و نزدیک ب من ( همیشه رو صندلی همراه بیمار مینشست و اون ور میز بود .. الان ک فکرش میکنم یه علتی ک ازش ترسیدم امروز، همین بوده)  نشستو  شروع ب اون لبخند مسخره و اون نگاه مسخره ترش کرد... همیشه چندتا دارو داره ک رو کاعد اسمشونو نوشته و میگه براش وارد نسخه کنم و من چون دلم نمخاد باهاش بحث کنم سریع نسخه شو مینویسم ک بره. این بار کاعدشو ک گداشت گفت اینم واسه ابانا ( اسم کوچیکم رو بدون پیشوند و پسوند گفت نکبت! و باز اون لبخند و نگاه زشت.
انقد حس بدی داشتم ک دلم میخاس یکی از اقایون درمانگاه بیان داخل . زیر چشمی نگاه میکردم ببینم یه وقت تکون نخوره... توی چندسالی ک اینجا هستم اولین بار بود این استرس بهم وارد شده بود.
تصمیم گرفتم ب رییس بگم یه مریصشو بده ب من ، اینو بگیره. منو همکارم هردو خانم هستیم و با هردومون همینه ( البته قبلا یبار ب رییس رو انداختم گفتم اینو ببین. ولی مرده وقتی اومد گفت دکتر من تویی من جای دیگه نمیرم)  یه حس گنگی بهم میگفت رییس قبول نمکنه ولی یه حس گنگ تری میگفت شاید عیرتی بشه قبول کنه. 
ازقصا پس از سالی گدرش افتاد ب اتاق ما. بهش گفتم یه مریصمو با مریص خودتون عوص میکنید؟ خندید گفت تا حالا کی همچی چیزی قبول کردم ک الان بار دومم باشه؟؟!
گفتم این مرده فرق داره. و چون رییس ب شدت دوزاریش زود میافته سریع گفت: ه.ی زه؟؟ گفتم اره. گفت ینی چی کار کرده ؟ حرف عیر اخلاقی زده ؟؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ راستش اصلت نمتونستم بهش تفهیم کنم ک ممکنه اون حرفی نزده باشه و کاری هم نکرده باشه ولی حس عدم امنیتی ک ب ادم میده عداب اوره.  اصرار داشت ک بهم بگو دقیقا چی گفته. دیدم بی فایده س. گفتم هیچی اصلا. فراموش کنید. دید کوتاه اومدم گفت حالا بدار یبار بفرستنش پیش من ببینم چجوره! گفتم ای کیو ( اینو تو دلم گفتم!) خب معلومه بیاد پیش شما رفتارش فرق میکنه. ( البته مگه اینکه قبول کنیم اقایون جنس خودشونو بهتر میشناسن!!) خلاصه نهایتش سر حرف خودش موند. گفت بیاد ببینمش اگه ببینم مورد داره اون وقت غیرتی میشم!!
اینم از منو مریض هام.
شاد باشید.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو طبیب دل بیمار منی!

نویسنده :آبانا
تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1396-09:30 ق.ظ

بحث عشق رو در پستی ک قراره درباره سریال شهر‌.زاد بنویسم ادامه میدم!

حالا میخام از مریضام بگم.
۱. یه اقای نفرت انگیزی میاد پیشم ک اولین خاطره م ازش ب تابساان دوسال پیش برمیگرده ک اومد ربع ساعت منو اوسکول کرد! منم ساده ! خووب ب حرفاش گوش میدادم و توضیح کامل میدادم.... احرش برگشته میگه: خانوم دکتر میشه اپاندیس گوسفند رو ب من پیوند بزنن؟؟!! ( توی وبلاگ قبل قبل قبل تریم دربارش نوشته بودم)  ک بعدترش فهمیدم تحت تاثیر یک سریال طنز بوده!
دیروز عصر اخروقت اومد . پدیرش نشده بود اومد تو مطب، گفتم دیر اومدی باید فردا صبح بیای. نرم نشسته رو صندلی با یه لبخندی ک ادم نمدونه تمسخره یا مهربونی، میگه خانم دکتر پس بیا برسونمت!! گفتم ممنون. دوباره میگه : نه بیا با هم بریم برسونمت!! گفتم مرسی وسیله هست. و تو دلم گفتم اگه من و تو اخرین ادمهای روی زمین باشیم و یه دونه گرگ هم باشه من با گرگه میرم اما با تو نه!
۲. یه پیرمردی میومد پارسال پیشم ( بعد ازینکه من از مرخصی برگشته بودم) . اولین بار ک دیدمش تا درو باز کرد خیلی خوشال شد منو دید! گفت واااای چه خوبه ک خودت هستی و راااااست اومد کله سر مارو ماچ کرد! ( یه لحظه حس کردم منو برق گرفت!) ازون ب بعد هر ماه ک میومد اول میومد منو میبوسید منم حس برق گرفتگی بهم دست میداد بعدش دیگه حرفشو میزد... ( همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی!!! )
یه روز پسرش اومد گفت میخایم اسم بابامونو ازینجا خط بزنیم بریم یجا دیگه ثبت نام پزشک خانواده کنیم.... و من دلم گرفت.... گفتم اخییی! احتمالا زن و بچه ش فهمیدن میومده اینجا منو ماچ میکرده!!!
و دیگر هیچ!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  


Admin Logo
themebox Logo